|
جمعه 25 اسفند 1391برچسب:, :: 18:28 :: نويسنده : fatemeh
دیگه از مهربونی هات ازاین حس تو دل سردم اگرچه پیشمی اما تو رو یک عمره گم کردم اگررفتی نیار یادت چه قولایی به من دادی به فکرمن نباش اصلا برو عشقم تو آزادی همیشه بدرقت بودن همین چشمای مرطوبم برو هرجا بدونه من تو خوش باشی منم خوبم فقط میری یه کاری کن که انگار از خدامونه یه کاری کن بگن مردم که تقصیر دوتامونه اگر گفتن فلانی کو جواب مردمو داری بگو رفتم سفر اصلا بازم کن آبرو داری ولی ای کاش می فهمیدی چقدر حاله بدی دارم دوباره من نمیدونم باهات چه نسبتی دارم نه میتونم بگم حبسی نمیذارم رها باشی نه بامن فکرت آرومه نه میتونی جداباشی بهم خوبی نکن شاید بیوفتی از سرم ساده داره میگیرتت ازمن همونی که تورو داده چفدر بایدبمونم تا بشه عشقت فراموشم لباسم بوی تو میده دیگه حیفه نمیپوشم واسم عادت شده حتما که عطرت رو تنم باشه یاحتی بعده هر دعوا گناهت گردنم باشه دلم لک میزنه واست زمانی که ازم دوری ولی درخاطرم هستی دیگه اینجاشو مجبوری اگر حرف حرفه من باشه هنوزم مرد و مغرورم ولی میرم تو خوش با شی منم اینجاشو مجبورم نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |